قصه غصه
یک شب سرد زمستونی با روحیه ای بسیار لطیف
دنبال مطلب واسه وبلاگ بودم که
خانمی بسیار زیرکانه باب صحبت باز کرد
پیام داد و منم بی توجه به اسمش
فکر کردم آشناست و جوابش دادم
یهو گفت بیام بخورمت؟
منم سکته زنون همه مقامات لشکری و کشوری رو بیدار کردم
گفتم یکی میخاد منو بخوره اسمشم پلنگ وحشی هست
همه سعی داشتند آرومم کنند ولی به هم ریخته بودم
به جای اینکه 113 رو بگیرم 313 می گرفتم

حکایات من با این مردم
از حکایات بهلول و ملا نصر الدین بیشتره

منبع: حکایتی از ایران زمین
+ نوشته شده در شنبه هشتم فروردین ۱۳۹۴ ساعت 4:9 توسط خلیلی
|